خاطره اوّل: نارنجک و شهید ابراهیم هادی با همسنگر ها در سنگر نشته بودیم که ناگهان از بیرون یک نارنجک به داخل سنگر پرت شد. نفس های مان در سینه حبس بود هرکدام از بچه ها به کنار دیوار خزیدند ،چشم هایم. را بسته بودم. ولی با شک به اینکه چرا صدایی نیامد و […]
ادامه مطلب