منو

سبد خرید کوچک

  خاطرات شهدا : خاطره شهید مهدی زین الدین ؛ عبادت عاشقانه     موقع برگشتن به اهواز، از شوش که رد می شدیم، آقا مهدی گفت: «خوب، حالا به کدام میهمانخانه برویم؟!» گفتیم: «مهمانخانه ای هست بغل سپاه شوش که بچه ها خیلی تعریفش را می کنند.» رفتیم. وضو که گرفتیم، آقا مهدی گفت: «هر […]

ادامه مطلب

  رفیق شهیدم شهید بابک نوری و شهید مهدی زین الدین   چشم هایمان را بسته ایم روی نگاه هایتان! اما شما چشم بر نگیرید از حال و روزهای ما محتاج نگاهتان هستیم . شهید مهدی زین الدین  ولادت:۱۳۳۸/۰۷/۰۱ شهادت:۱۳۶۳/۰۸/۲۷ . شهید بابک نوری هریس ولادت:۱۳۷۱/۰۷/۲۱ شهادت:۱۳۹۶/۰۸/۲۷

ادامه مطلب

به روایت احمد کریمی جبلی؛ همرزم در واحد اطلاعات سپاه سوسنگرد ؛ وقتی رسیدیم سوسنگرد، یک راست رفتیم مقراطلاعات. آقامهدی به همه نیروها معرفی ام کرد و بعد اسم و فامیل تک تکشان را گفت تا زودتر هم رزمان جدیدم را بشناسم. به قدری خونگرم برخورد کردند که غربت و دلتنگی یادم رفت… آقامهدی هر […]

ادامه مطلب

من توی مقر ماندم؛بچه ها رفتند غرب، عملیات.. مجبور بودم بمانم به یک عده آموزش بدهم. قبل از رفتن، مهدی قول داد که موقع عملیات زنگ بزند که بروم. یک شب زنگ زد و گفت «به بچه هایی که آموزششون می دی بگو اگه دعوتشون کردن، اگه تحریکشون کردن که بیان منطقه، اگه پشت جبهه […]

ادامه مطلب

کتاب فروشی سنگر است مرا که تبعید کردند تفرش، بار خانواده افتاد گردن مهدی. تازه دیپلمش را گرفته بود و منتظر نتیجه ی کنکور بود. گفت «بابا، من هر جور شده کتاب فروشی رو باز نگه می دارم. این جا سنگره. نباید بسته بشه. » جواب کنکور آمد. دانشگاه شیراز قبول شده بود. پیغام دادم […]

ادامه مطلب