9164500933 98+ hasanghanbari8@gmail.Com

سبد خرید کوچک

فرمانده من ، شهید مهدی زین الدین
فرمانده من ، شهید مهدی زین الدین

به روایت احمد کریمی جبلی؛ همرزم در واحد اطلاعات سپاه سوسنگرد ؛
وقتی رسیدیم سوسنگرد، یک راست رفتیم مقراطلاعات. آقامهدی به همه نیروها معرفی ام کرد و بعد اسم و فامیل تک تکشان را گفت تا زودتر هم رزمان جدیدم را بشناسم. به قدری خونگرم برخورد کردند که غربت و دلتنگی یادم رفت…

آقامهدی هر روز دو سه ساعت فنون اطلاعات عملیات را آموزش می داد. من با مفاهیم اطلاعات آشنایی جزئی داشتم. از اولی که رفتم سپاه، نیروی واحد اطلاعات بودم؛ حتی یک دوره ی کوتاه کارآگاهی و اطلاعاتی هم گذارنده بودم، اما چیزهایی که از آقامهدی یاد گرفتم زمین تا آسمان فرق داشت.

دوره ی تخصصی دیده بود. نقشه خوانی، مقیاس نقشه ها و کاربردشان، روش گزارش نویسی، فن کالک، اعم از نحوه ی ترسیم کالک و رسم علائم را همان جا در سوسنگرد بهمان آموزش داد.

آموزش هایی که هم تئوری بودند، هم عملی . به خطوط دشمن توجیه می شدیم و اطلاعات جمع میکردیم. محورهای مختلف زیر پایمان بود. مدام شناسایی می رفتیم و می آمدیم؛ گاهی از کناره ی رودخانه زیر پوشش درختان و بوته هایی که روییده بود، زمانی در حدفاصل تپه های الله اکبر و یک وقت هم سوار قایق، از میان رودخانه های کرخه و نیسان ؛ پنهانی و دور از چشم دشمن تا پشت خاکریزهایشان می رفتیم.

اطلاعات پانزده نفر نیرو داشت، بیشترشان سوسنگردی بودند. غیرت و مردانگیشان نگذاشته بود شهر را ترک کنند؛ چون منطقه را خوب میشناختند و با روستاهای اطراف آشنایی داشتند، منابع اطلاعاتی ارزشمندی برای سپاه بودند. هر دو سه نفر یک تیم می شدند و هرکدام می رفتند شناسایی یک محور. جبهه وسعت زیادی داشت. با یکی دوتا تیم نمیشد فهمید توی منطقه چه خبر است و دشمن چه تحرکاتی دارد.

اخبار و اطلاعاتی را که از محورهای مختلف می رسید، می گذاشتیم کنار هم، بعد رفتار دشمن را تحلیل می کردیم که آیا دنبال تثبیت و تقویت خط است یا می خواهد حمله کند، یا به فکر عقب نشینی است. این کار از آموزشهای اطلاعاتی آقامهدی بود که بهش میگفتیم «تقاطع اخبار و اطلاعات » وقتی نیروها از شناسایی برمیگشتند، گزارش می نوشتند و تحویل می دادند. کنار آن هایی که سواد نداشتند، می نشستیم و می پرسیدیم چه دیده اند.

مشاهداتشان را روی نقشه پیاده می کردیم. همه ی این اطلاعات را روی هم می ریختیم، و بر مبنایشان گزارش نوبه ای تهیه می کردیم. این گزارش را من یا آقامهدی، هر روز غروب می بردیم اهواز و می دادیم به حسن باقری.

 


 

آخرین شناسایی شهید زین الدین و برادرش
آخرین شناسایی شهید زین الدین و برادرش

من توی مقر ماندم؛بچه ها رفتند غرب، عملیات..
مجبور بودم بمانم به یک عده آموزش بدهم.
قبل از رفتن، مهدی قول داد که موقع عملیات زنگ بزند که بروم. یک شب زنگ زد و گفت «به بچه هایی که آموزششون می دی بگو اگه دعوتشون کردن، اگه تحریکشون کردن که بیان منطقه، اگه پشت جبهه مشکل دارن، برگردن. فقط اون هایی بمونن که عاشقن »
شب بعدش، باز هم زنگ زد و گفت « زنگ زدم برای قولی که داده بودم ولی با خودم نمی برمت. »
اسم خیلی از بچه هارا گفت که یا برگردانده یا توی کرمانشاه جا گذاشته.
گفت « شناسایی این عملیات رو باید تنها برم. به خاطر تکلیف و مسئولیتم. شما بمونین.»
فردا غروب بود که خبردادن مهدی و برادرش، تو کمین، شهید شده اند. نفهمیدم چرا هیچ کس را نبرد جز برادرش…

 


 

کتاب فروشی سنگر است
مرا که تبعید کردند تفرش، بار خانواده افتاد گردن مهدی. تازه دیپلمش را گرفته بود و منتظر نتیجه ی کنکور بود. گفت «بابا، من هر جور شده کتاب فروشی رو باز نگه می دارم. این جا سنگره. نباید بسته بشه. » جواب کنکور آمد. دانشگاه شیراز قبول شده بود. پیغام دادم « نگران مغازه نباش. به دانشگاهت برس. » نرفت. ماند مغازه را بگرداند.

اوت آخر    
توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری. تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بچه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است. مادر می آید روی تراس « مهدی! آقا مهدی!برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» توپ زیر پایش می ایستد. بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه.