محصولات فرهنگی شهدا مارکت

منو

سبد خرید کوچک

  خاطرات شهدا : شناسایی بدون ترس شهید مهدی باکری   چند روز مانده بود تا عملیات بدر. جایی که بودیم از همه جلوتر بود. هیچ کس جلوتر از ما نبود، جز عراقی ها . توی سنگر کمین ، پشت پدافند تک لول، نشسته بودم و دیده بانی می کردم. دیدم یک قایق به طرفم می […]

ادامه مطلب

  خاطرات شهدا : من یک بسیجی ام خاطره شهید مهدی باکری شهید مهدی باکری فرمانده دلیر لشکر ۳۱ عاشورا ، بر اثر اصابت تیر ، از ناحیه کتف مجروح شده بود. یک روز تصمیم گرفت برای سرکشی و کسب اطلاع از انبارهای لشکر بازدید کند مسئول انبار ، پیرمردی بود به نام حاج امر ا… […]

ادامه مطلب

  خاطرات شهدا : خاطره شهید مهدی باکری ؛ شهردار گمنام ارومیه     گروه‌های امدادی را خبر می‌کند. گروه‌های امداد به سرپرستی مهدی باکری به سمت محلات مستضعف‌نشین که گرفتار سیل شده بودند، راه می‌افتند.حجم آب لحظه به لحظه بیشتر می‌شد و مردم سراسیمه از خانه‌هایشان بیرون می‌آمدند. بعضی از خانه‌ها ویران شده بود و […]

ادامه مطلب

خواهرش بهش میگفت: آخه دختری رو که تا حالا ندیدی چجوری میخوای بگیری؟ شاید کچل باشه چیزیش باشه… گفت: آ[ه اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه…!!! از قبل به پدر ومادرم گفته بودم دوست دارید مهرم چه باشد. یک جلد قرآن و یک اسلحه . این هم که چه جور اسلحه ای […]

ادامه مطلب