9164500933 98+ hasanghanbari8@gmail.Com

سبد خرید کوچک

برنامه ریزی دقیق شهید حاج حسین خرازی
برنامه ریزی دقیق شهید حاج حسین خرازی

برنامه ریزی و آمادگی برای کلیه احتمالات

یکی از خصوصیات بارز شهید خرازی، برنامه ریزی و در نظر گرفتن کلیه احتمالات به ویژه در هنگام عملیات‌ها بود. 

این  خصوصیت را می‌توانستیم در هنگام توجیه فرماندهان لشکر قبل یا حین عملیات‌ها به ویژه عملیات‌های سختی چون کربلای ۴ و ۵ مشاهده کنیم. به طور نمونه به یکی از این موارد اشاره می‌کنم. شب عملیات کربلای ۵ حاج حسین خرازی در حال توجیه نمودن حاج اسماعیل صادقی فرمانده گردان «یا زهرا (سلام الله علیها)» بود. گردان یا زهرا (سلام الله علیها) قرار بود اولین گردانی باشد که پس از شکسته شدن خط دشمن، عملیاتی را در خطوط بعدی دشمن انجام دهد.

حاج اسماعیل سۆالات بسیاری را در مورد احتمالات مختلفی که می‌توانست برای نیروهایش در خلال عملیات پیش بیاید مطرح می‌نمود. حاج حسین نیز با درایتی بالا کلیه احتمالات را از موفق‌ترین تا سخت‌ترین شرایط را به همراه طرح‌های مقتضی برای او بیان می‌کرد. این امر باعث می‌شد که فرماندهان در هنگام برخورد با شرایط مختلف با توجه به رایزنی‌ها و بررسی‌های قبلی در کوتاه‌ترین زمان بهترین اقدام را دنبال نمایند.

 

رفتیم بیمارستان و چند روزی پیش حسین موندیم. فرمانده هان رده بالای کشوری هم مثل محسن رضایی و … میومدن بهش سر میزدن، امام جمعه اصفهان هم هر چند روز یکبار میومد و سر میزن به حسین اونایی هم که میدونستن من پدرش هستم دست می انداختن گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا. من هم می گفتم « چه می دونم والا ! تا دوسال پیش که بسیجی بود.انگار حالا ها فرمانده لشکر شده. »

حاج حسین حرازی

تو جبهه بیشتر از خونه همدیگه رو میدیدیم. هر چند روز یکبار میرفتم بهش سر میزدم هر روزی که نمیدیدمش انگار روزم شب نمیشد. حسین مجروح شده بود و منم که هی نگران بودم البته هم نگران هم دلتنگ. نرفتم تا خودش پیغام داد: « بگید بیاد ببینمش.دلم تنگ شده. » خودم هم مجروح بودم. دل به دریا زدم و با عصا رفتم بیمارستان. روی تخت دراز کشیده بود. آستین خالی و بدون دستش رو نگاه می کردم. اون حرف می زد، من توی این فکر بودم « فرمانده لشکر ؟ بی دست؟ » یک نگه می کرد به من، یک نگاه به دستش، می خندید. می پرسیدم « درد داری ؟ » می گفت: « نه زیاد.» – میگفتم خوای مسکن بهت بدم؟ – نه. می گم « هرطور راحتی.» لجم گرفته. با خودم میگم « این دیگه کیه ؟ دستش قطع شده، صداش در نمی آد.»